حتما شنیده اید ک می گویند سرانه مطالعه مردم ایران در سال حدود دو دقیقه است. این مقدار در آمریکا برابر با ٢٠ دقیقه است. مقدار زمان مطالعه ایرانی ها در مقایسه با این عدد ناچیز است؛ احتمالا همان میزا
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
نکند دیگر نتوانم کسی را دوست بدارم. این مثل این است ک ب آدم خبر بدهند دچار قطع عضو شده و مثلا دیگر نمی تواند از یک پا یا دستش استفاده کند. حالا احساس گرم و شور انگیز مدت هاست ب قلبم نیامده و لرزشش را زیر پوستم حس نکرده ام.. می ترسم! خدایا نخواه ک عاشق نباشم...
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
همه چیز در زمان خودش روی میدهد. حقیقت آن است که یک چیزی در درون آدم باید رخ دهد تا کاری خارق العاده(ورای عادت) برای زندگیش کند. یک آدم هرچقدر هم نابغه باشد تا خودش ب آن نقطه نرسد، تکانی ب خود نخواهد
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی

روشنک تو رو خدا مواظب خودت باش دختر!
تو هیچکسو نداری آخه...

برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
دو راهی :
ماندن در زادگاه خودم، و ادامه زندگی عادی و روال منطقی و ادامه دوستی با مردی که به نظر نجیب و خوب و صادق است و می شود با اطمینان دوستش داشت.
یا
شروع در شهری دیگر، رو به رو شدن با چالش های جدید، چشیدن طعم استقلال...
+ توضیح بیشتر : اگر دوستش نداشتم چقدر تصمیم گرفتن آسان تر بود...
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم...
![]()
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
خواب دیدم کفش های خودمو داشتم اما یک جفت کفش نوی خیلی شیک هم داشتم. کفش های نو رو برداشتم و پوشیدم. کِیف کردم!
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
قبول نیست و قرار نبود.
در واقع قرار بود بعد از پاک کردن اسمت از گوشی ام همه چیز تمام شود. دیگر برسم به درس و کارهایم..به روزهای عادی زندگی ام... ب تو را دوست نداشتن...
چرا نشد؟.. چرا این زخم دوست داشتنت ترمیم نمی شود؟..
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
خواب عجیبی دیدم. شب بود. سرد بود. تنها بودم. تک و تنها توی خیابون بودم. زمین یخ بسته بود و جا به جا از برفی که چند روز پیش باریده بود سفید. میترسیدم زمین بخورم که یک مرد جوون اومد کنارم و دستشو حلقه کرد به بازوم و اجازه داد بهش تکیه کنم. با اینکه نمیشناختمش متعجب نشدم. حتی چند کلمه حرف زد که الان اصلا تو خاطرم نیست اما گرماشو احساس کردم. از محبت گفت. از اینکه از من خوشش اومده و میخاد باشه کنارم. کنارش قدم میزدم. دیگه سرد نبود. دیگه نمی ترسیدم زمین بخورم..
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
آن وقت بود ک از تصور اینکه او همچنان مجرد باشد حالم ب طرز عجیبی دگرگون شد انگار کل دنیا را ب من داده باشند. ببین اصلا حواسش نیست منتهای آرزوی یک دختر جوان شده...
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
همه و همه می ارزید چون تو را دیدم
و این بار چهره ات را ب خاطر سپرده ام
حتی اگر هیچ گاه دیگر نبینمت
اکنون بهانه ای برای دلتنگی دارم
و می توانم جزئیات صورت تو را ب خوبی مرور کنم...
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی
+کوروش.. کوروش عزیزم! بیا خواستگاری ام. بیا با هم خوشبخت شویم. من درس میخوانم و با هم می رویم خارج.
برچسب:
نویسنده: رضا رفیعی