خرید بک لینک
چگونه یک کتابخوان حرفه ای شویم؟ حتما شنیده اید ک می گویند سرانه مطالعه مردم ایران در سال حدود دو دقیقه است. این مقدار در آمریکا برابر با ٢٠ دقیقه است. مقدار زمان مطالعه ایرانی ها در مقایسه با این عدد ناچیز است؛ احتمالا همان میزا

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 4:28

حالم خوب نیست. حالم اصلا خوب نیست. گفتم بیایم بنویسم بلکه حالم خوب شود/. مگر نه اینکه نوشتن همیشه در بزنگاه ها تسکینم داده؟ حالا هم باید همین کار را بکند. هرچند دیگر مدت هاست هیچ چیز سر جای خودش قرار

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 4:28

نکند دیگر نتوانم کسی را دوست بدارم. این مثل این است ک ب آدم خبر بدهند دچار قطع عضو شده و مثلا دیگر نمی تواند از یک پا یا دستش استفاده کند. حالا احساس گرم و شور انگیز مدت هاست ب قلبم نیامده و لرزشش را زیر پوستم حس نکرده ام.. می ترسم! خدایا نخواه ک عاشق نباشم...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 4:28

این روزها از آن روشنک سابق خبری نیست...من که همیشه توی اتاقم بودم این روزها چسبیده ام ور دل پدر و مادرم. کنارشان تلویزیون میبینم، کنارشان کتاب می خوانم، کنارشان چای می نوشم و خلاصه آن زمانی ک خانه ام،

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 4:28

تبدیل شدن ب یک کتابخوان حرفه ای اصلا آسان نیست خصوصا در این زمانه. ذهن هایمان را تنبل بار آورده ایم و شیفته دریافت سریع اطلاعات در کوتاهترین زمان هستیم. علاقه مان را ب کلمات روی صفحه های کاغذی ساده از

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 4:28

امروز از مامان پرسیدم اگر قرار بود یک حیوان باشد کدام حیوان را ترجیح میداد؟ مامان بیدرنگ پاسخ داد پرنده.من کمی فکر کردم و گفتم گرگ. مامان نمیتوانست باور کند. هرچند از من نپرسید ک چرا این حیوان را انتخ

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 4:28

خلاصه ی آن درسی که طی سه سال فاصله ای ک بین کارشناسی و کارشناسی ارشدم از زندگی گرفتم آن بود که من باید دانشجو باشم و شغل آینده ام باید ارتباط نزدیکی با دانشگاه و علم آموزی داشته باشد. در علم آموزیست ک

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 4:28

خانه که باشی هزار تا کار هست ک می توانی انجام دهی.من فیلم نگاه می کنم و گاهی سریال می بینم. اخیرا فیلم "خفه گی" را دیدم ک خوب بود. گاهی هم فیلم های خارجی را ک یکی دوبار دیده ام باز می بینم.کتاب داستان

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 4:28

چرا نباید نصیحت کنیم؟ (ب بهانه فیلم "ویل هانتینگ خوب") همه چیز در زمان خودش روی میدهد. حقیقت آن است که یک چیزی در درون آدم باید رخ دهد تا کاری خارق العاده(ورای عادت) برای زندگیش کند. یک آدم هرچقدر هم نابغه باشد تا خودش ب آن نقطه نرسد، تکانی ب خود نخواهد

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 4:28

روشنک تو رو خدا مواظب خودت باش دختر!

تو هیچکسو نداری آخه...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت: 17:56

یکی از عذاب هایی ک یک دختر مجرد ایرانی ک بنا ب عرف همراه با خانواده اش زندگی می کند مجبور است متحمل شود این است ک همواره با او مثل یک شیء برخورد می کنند از این بابت ک می پندارند او را مثل یک سشوار یا

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت: 17:56

اوقاتی مثل این روزها و نیز ایام تعطیلاتی نظیر نوروز ک همه دور هم جمع می شویم من مدام حالت تهوع می گیرم و از اینکه در خانواده ام هرکسی موفقیتی کسب کرده و در آمدی دارد و هدفی و آرمانی و آن کس ک بلاتکلیف

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت: 17:56

دو راهی :

ماندن در زادگاه خودم، و ادامه زندگی عادی و روال منطقی و ادامه دوستی با مردی که به نظر نجیب و خوب و صادق است و می شود با اطمینان دوستش داشت.

یا

شروع در شهری دیگر، رو به رو شدن با چالش های جدید، چشیدن طعم استقلال...

+ توضیح بیشتر : اگر دوستش نداشتم چقدر تصمیم گرفتن آسان تر بود...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت: 17:56

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 8:56

خواب دیدم کفش های خودمو داشتم اما یک جفت کفش نوی خیلی شیک هم داشتم. کفش های نو رو برداشتم و پوشیدم. کِیف کردم!

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 8:56

قبول نیست و قرار نبود.

در واقع قرار بود بعد از پاک کردن اسمت از گوشی ام همه چیز تمام شود. دیگر برسم به درس و کارهایم..به روزهای عادی زندگی ام... ب تو را دوست نداشتن...

چرا نشد؟.. چرا این زخم دوست داشتنت ترمیم نمی شود؟..

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:42

خواب عجیبی دیدم. شب بود. سرد بود. تنها بودم. تک و تنها توی خیابون بودم. زمین یخ بسته بود و جا به جا از برفی که چند روز پیش باریده بود سفید. میترسیدم زمین بخورم که یک مرد جوون اومد کنارم و دستشو حلقه کرد به بازوم و اجازه داد بهش تکیه کنم. با اینکه نمیشناختمش متعجب نشدم. حتی چند کلمه حرف زد که الان اصلا تو خاطرم نیست اما گرماشو احساس کردم. از محبت گفت. از اینکه از من خوشش اومده و میخاد باشه کنارم. کنارش قدم میزدم. دیگه سرد نبود. دیگه نمی ترسیدم زمین بخورم..

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:42

معصومه می گوید مردک ب او پیشنهاد معاشقه داده ولی او نپذیرفته. فاطمه انگار نمی دانست معاشقه یعنی چه. معصومه برایش توضیح داد یعنی به همه جای بدنت دست بزند. همه مان خندیدیم. من اما با خودم فکر کردم تو اگر از من بخواهی من رد نمی کنم. از تمام دنیا در حال حاضر تو تنها کسی هستی ک اگر بخواهی این اجازه را داری.

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 5:00

او تماس نگرفت. حتی یک پیام هم نداد. دیشب دلم طاقت نیاورد و ب دخترها گفتم از یکی خوشم آمده. گفتم حتم دارم متاهل است اما... تنها یک درصد احتمال می دهم مجرد باشد. گفتند بهترین راه این است ب بهانه ای بهش پیام بدهی و احوال پرسی کنی و از همسرش هم جویا شوی. آن وقت همه چیز بستگی ب واکنش او دارد.

آن وقت بود ک از تصور اینکه او همچنان مجرد باشد حالم ب طرز عجیبی دگرگون شد انگار کل دنیا را ب من داده باشند. ببین اصلا حواسش نیست منتهای آرزوی یک دختر جوان شده...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 5:00

مدت هاست ک دیگر با دلم بحث نمی کنم. تلاش می کنم هرچه می خواهد برایش فراهم کنم. خواستن مهندس جذاب و دوست داشتنی ک توی چند پست اخیر ازش نوشته ام یکی از این موارد بوده. دیگر نمی آیم سین جیمش کنم ک چرا اصلا دوستش داری. ک زشت است اصلا از پی اش دویدن. گذاشتم کار خودش را بکند.. ک کارت پستال انتخاب کند.. متن داخلش بنویسد.. تپشش بالا برود.. ب قلبم اجازه دادم برای خودش خوش باشد. دیگر اذیتش نمی کنم..

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 5:00

آمدن ب اتاق بدون سقف تو ب بهانه تقدیم کارت پستال، نبودنت و پرس و جو از همکاران حزب اللهی تو از زمان بازگشتت، معذب شدنم از بابت رژ پر رنگی ک برای تو زده بودم، پر شدن اتاقت از عطر زنانه ام...

همه و همه می ارزید چون تو را دیدم

و این بار چهره ات را ب خاطر سپرده ام

حتی اگر هیچ گاه دیگر نبینمت

اکنون بهانه ای برای دلتنگی دارم

و می توانم جزئیات صورت تو را ب خوبی مرور کنم...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 5:00

فی الواقع تنها چیزی ک اکنون می تواند آرامم کند گریه کردن در آغوش توست...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 5:00

وای واقعن حالم سر جاش نیست مدام فانتزی های جنسی ب ذهنم میاد اصلن نمیتونم تمرکز کنم ب کارام برسم پسرخاله بدبختم اینجاس با هم خیلی دوستیم همه ش تو تصوراتمه. هرچند اصلن علاقه م بهش اونمدلی نیست. حالا یعنی واقعن خاک بر سر نیازهای جنسی شدم رسما!!!

+کوروش.. کوروش عزیزم! بیا خواستگاری ام. بیا با هم خوشبخت شویم. من درس میخوانم و با هم می رویم خارج.

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: دوشنبه 5 فروردين 1398 ساعت: 5:00

صفحه بندی